عنوانی که بعضی مطبوعات و رسانه ها برای عناصر دانشجویی وابسته به سرویس های امنیتی آمریکا به کار می برند ، دقیق نیست. طیف افراطی یا طیف تندرو دفتر تحکیم اصطلاحات مناسبی نیستند. افراطی گری و تندروی تعریف خاص خود را دارد. گروه های چپ دانشجویی مثل همین جوجه مارکسیست ها که در ۱۶ آذر آشوب گری می کنند می توانند به لحاظ مبنای فکری و حوزه عمل ، افراطی و تندرو قلمداد شوند اما برای طیفی از دفتر تحکیم که سردمداران اصلی آن رسما" در خدمت سرویس های امنیتی آمریکا هستند - مثل افشاری ، عطری و سازگارا - عنوان «طیف وابسته» یا «طیف مزدور» شایسته تر است.
این طیف رسما" مزدبگیر خارجی ها هستند و انکار هم نمی کنند.علی افشاری و اکبر عطری ، سران اصلی این طیف ، هم اکنون در استخدام سازمان سیا بوده و توسط این سازمان از بورس تحصیلی دانشگاه های آمریکا استفاده می کنند.همچنین به عنوان کارمند رسمی صدای آمریکا ، رادیو فردا و رادیو زمانه فعالیت دارند. احمد زیدآبادی یکی دیگر از سابقون این جریان نیز رسما" کارمند رادیو بی بی سی انگلیس است. هر یک از اعضای اصلی این طیف نیز بعد از فارغ التحصیلی و یا احیانا" ترک تحصیل به راحتی می توانند در داخل یا خارج کشور به عنوان حقوق بگیر رسانه های آمریکا و انگلیس - و در واقع سرویس های امنیتی آنها - به شغل شریف راپورت دهی مشغول شوند.
البته بعد از بیانیه اخیری که این عناصر علیه مقاومت مردم غزه صادر کردند ، جایی دیدم که دوستی از آنها با عنوان «دفتر تحکیم طیف تل آویو» یاد کرده بود! به نظرم این از همه برازنده تر است!
ضمنا"صدور بیانیه علیه مقاومت فلسطین ، دسته گل اول این آقایان نیست.چند سال پیش هم در ایام حمله آمریکا به عراق ، همین حضرات بیانیه بهار بغداد را صادر کردند و با استقبال از حمله آمریکا به عراق ، ورود دمکراسی آمریکایی به منطقه خاورمیانه را جشن گرفتند! القصه ، سابقه دارند این برادران مزدور!
- واقعا"امسال عاشورا ، عاشورا بود. نیازی به فیلم و تئاتر و تعزیه نبود تا واقعه کربلا را به روایت کارگردانان و بازیگران بخوانی و ببینی. تصاویر فجایع غزه ، جدیدترین ورژن عاشورا را مقابل دیدگانمام گذاشت تا باور کنیم کشتن طفل ۶ ماهه به دست یزیدیان ، کار چندان سختی نیست.
- برادر نادیده ام حامد در وبلاگ یهودشناخت مطلب بسیار جالبی راجع به مذهب مردم فلسطین و ارادت آنها به اهل بیت(ع) نوشته که پاسخگوی برخی شبهات صهیونیسم پسند این روزهاست. خواندن این مطلب و انتشار مجدد در وبلاگ های همه دوستان کار مفیدی است.
به نظرم نام عبدالله نوری باید به عنوان بزرگترین تئوریسین سیاسی -نظامی دنیا در کتاب ثبت رکوردها گینس ثبت شود. جنابشان افاضه فرموده که شاه سلطان حسین صفوی با عدم مقاومت در برابر افغانی ها و سپردن کشور به آنها موجب حفظ ابنیه و معماری های گشور و اصفهان شده است!
نتیجه منطقی این تئوری بسیار پیشرفته این است که برای حفظ کشور از شر بیگانگان ، بهترین راه حل ، تسلیم کشور بدان هاست. مثلا" ملت هایی که در برابر تجاوز هیتلر مقاومت کردند بهتر بود تسلیم او می شدند و قال قضیه را می کردند تا آسیبی به جان و مالشان نرسد. یا ما ایرانی ها در جریان تجاوز رژیم بعثی عراق برای جلوگیری از تخریب ساختمان ها و کشته شدن افراد ، بهترین راه حل این بود که ایران را به صدام می دادیم و حالش را می بردیم!
با این تئوری بدیع ، از این به بعد ما باید به قراداد ترکمانچای افتخار کنیم و به فتحعلیشاه به خاطر تدبیری که در دادن بخش های عمده ای از خاک کشور برای کم کردن شر روس ها اتخاذ کرد صدها آفرین بفرستیم و در مقابل امثال عباس میرزا و امیرکبیر را به خاطر عدم تسلیم در برابر بیگانگان سرزنش کنیم!
قبلا" شنیده بودم که چهره های سیاسی اصلاح طلب در جلسات محفلی اشان برای توجیه تسلیم پذیری در برابر دشمنان می گویند « وقتی به تو تجاوز می شود ، به جای مقاومت و درد کشیدن ، لذتش را ببر! » اما الان عبدالله نوری به صریحترین وجه ممکن این ایده محفلی را بیان کرده که باید از او تشکر کرد.
راستی در این غوغای غزه و کشتار ملت بی پناه فلسطین ، خبری از سید محمد خاتمی و حزب مشارکت نیست. ظاهرا" دمکراسی و حقوق بشر این روزها تشریف برده اند تعطیلات کریسمس! خوش بگذرد آقای عبا شکلاتی!
حالم اصلا" خوش نیست.
غزه دیوانه ام کرده با آن جگرپاره های غلتیده در خون.
۲۸۰ آدم در یک روز قتل و عام شدند و آب از آب تکان نخورد!
مرده شور هر چه تحلیل را ببرند.
حالم از تحلیل های دیپلماتیک به هم می خورد. حتی تحلیل های انقلابی!
وراجی های مدرن دنیا را خسته کرده است.
معنای تغییرات اوبامایی را هم فهیمیدیم!
بانو شیرین عبادی هم اظهار ناراحتی فرموده اند از کشتار غزه! آخی!
پیرفرعون مصر هم بالاخره به بازگشایی گذرگاه رفح رضایت داد.
البته برای اینکه مجروحان غزه را به قاهره ببرند و آنجا بی سروصداتر جان بدهند.
از لیونی - این فاحشه سیاسی- بدم نمی آید که نطفه اش با جنایت بسته شده است.
از حسنی نامبارک متنفرم ، گوساله سامری.
از طنطاوی مفتی مفتخور الازهر ، گاو مجسم.
از ابوجهل سعودی ، خادم الامریکا.
کجاست خالد الاسلامبولی ...
من به نوبه خودم از حضرت حجت الاسلام و المسلمین دکتر سید محمد خاتمی کمال تشکر و تقدیر و امتنان و ... را دارم. بدون تردید اگر زمزمه حضور ایشان در انتخابات ریاست جمهوری دهم نبود ، جریان اصولگرایی را با صد من سریش هم نمی شد به هم چسباند و همه طیف های آن را این طور بی چک و چانه پشت سر احمدی نژاد قطار کرد! این بهترین کار تمام زندگانی خاتمی است. واقعا"دست مریزاد!
مطمئنم اگر حضور خاتمی در عرصه انتخابات نبود ، بسیاری از طیف های درون جبهه اصولگرا محال بود در انتخابات آینده از احمدی نژاد حمایت کنند و یا لااقل برای اعلام حمایت خود شدیدا" به دنبال سهم خواهی بودند. اما اکنون به یمن حضور خاتمی ، بی آنکه احمدی نژاد مجبور شود به کسی سهم بدهد - که نمی دهد! - یا ناز و کرشمه برخی جریانات و گروه ها را بکشد ، خود آنها بلاشرط وارد گردونه حمایت از احمدی نژاد شده اند.
اکنون اجماع بر روی احمدی نژاد در جریان اصولگرا یک گزاره قطعی است به گونه ای که ایده هایی چون دولت وحدت ملی مفتضح شده ،عناصری چون قالیباف فتیله را پایین کشیده اند و حتی تیپ لیبرال مسلکی مثل محمد جواد لاریجانی نیز به صراحت از اجماع روی احمدی نژاد دفاع می کند. و این همه نیست جز به برکت حضور حضرت آقای خاتمی در صحنه! اجره عندالله!
البته ممکن است دوستان ایراد بگیرند که احمدی نژاد را نیازی به حمایت گروه های سیاسی نیست. درست است. اما باید به این نکته توجه داشت که غضنفر بازی برخی گروه های درون جبهه اصولگرایی در آستانه انتخابات و تخریب گری آنها علیه دولت و شخص دکتر می تواند ابزار عملیات روانی مخالفان باشد. کمااینکه غضنفر بازی برخی در جبهه اصلاحات برای ما دستمایه مناسبی برای حال گیری است. مضافا" اینکه عقل حکم می کند از هر ظرفیتی برای افزودن بر سبد رای دکتر - البته بدون سیاسی کاری و معامله گری- استقبال شود. در هر حال ، حضور خاتمی در عرصه را باید به فال نیک گرفت و اولین ثمره اش همین اجماع بی چک و چانه در جریان اصولگراست که بر روی احمدی نژاد - به عنوان تنها کاندیدای بالفعل و رای آور- ایجاد شده است.
من با برخی تبلیغاتی که برای منصرف شدن خاتمی از عرصه انتخابات می شود مخالفم . خصوصا" اینکه از جانب افرادی باشد که به نوعی منسوب به جریان حامی دولت هستند.مثل این نامه آقای محمد علی رامین که گرچه به لحاظ ادبی متن خوبی است اما به لحاظ سیاسی واقعا" نپخته است. آخر ، دعوت خاتمی به عدم ورود در عرصه انتخابات و قهرمان باقی ماندن ، از کدام پختگی سیاسی می تواند نشات بگیرد؟
واقعا" برای آقای رامین متاسف شدم وقتی دیدم از خاتمی خواسته است تا سید حسن نصرالله دوم در جهان اسلام باشد؟! مرد حسابی! سید حسن نصرالله اسطوره جهاد و مقاومت مسلمانان کجا - که با شنیدن نامش لرزه بر اندام بوش و اولمرت می افتد - و سید محمد خاتمی کجا که دوران سراسر ذلت دولتش ، نوستالوژی بوش است؟اصلا" سید حسن که جای خود دارد، چه گوارا کجا و خاتمی کجا؟ من که یک موی چه گوارای کمونیست ولی مبارز و مقاوم در برابر ظلم و ستم قدرت های سلطه جو را به شبه مسلمانان ترسویی که در اندیشه و عمل از بیم موج غرب ، در برابر استکبار زانو می زنند و پرچم ذلت برمی افرازند ، نمی دهم.
ایهاالناس! بگذارید خاتمی بیاید. فضایی فکر نمی کنم. نمی گویم او هیچ پایگاهی در جامعه ندارد. او یک رای حداقلی در بین اقشاری خاص دارد. اما مختصر شعوری هم برای مردم ایران قائل باشید. باور کنید اگر نام خاتمی می توانست موج آفرین باشد در انتخابات شورای شهر سوم و مجلس هشتم که عکس و نام خاتمی بالای لیست اصلاح طلبان بود ، «یاران خاتمی» آرای مردم را درو می کردند.(مثل مجلس ششم که با استفاده از محبوبیت آن موقع خاتمی عناصر ناشناخته به عنوان حمایت از او در صدر قرار گرفتند) اما دیدیم که اینگونه نشد و در همین تهران ، وزرای مشهور خاتمی که عکس رئیس اعظمشان را بالای سر داشتند ، در ته جدول انتخابات قرار گرفتند به گونه ای که مجبور شدند در مرحله دوم نام خاتمی را از آن بالا حذف کنند.
بگذارید خاتمی بیاید تا اقتدار خودساخته او نیز همانند هاشمی رفسنجانی فرو ریزد و تابویی که از او ساخته شده شکسته شود.بگذارید او بیاید تا آخرین کورسوی امیدواری ستاد ضد عدالت برای بازگشت به قدرت برای همیشه به خاموشی بگراید.انشاءالله
بالاخره هشیاری رسانه های اصولگرا و افشای پشت صحنه پروژه دولت وحدت ملی موجب شد تا پدر معنوی پروژه - یعنی هاشمی رفسنجانی- طی مصاحبه ای این طرح را به طیفی از اصولگرایان ناطق ، لاریجانی و موتلفه) نسبت داده و اصلاح طلبان را از آن مبرا کند.
البته نمای بیرونی اظهارات هاشمی درست به نظر می رسد. همان طور که در پست قبلی هم نوشتم ، در پروژه دولت وحدت ملی- به عنوان یکی از باری های چندگانه هاشمی برای انتخابات ریاست جمهوری دهم - طیفی از چهره های اصولگرا نظیر ناطق و لاریجانی ایفای نقش می کنند.اما حقیقت این است که این عناصر از پروژه های موازی و نیز سکانس پایانی فیلم انتخابات ، اطلاع چندانی ندارند.کارگردان اصلی خود هاشمی رفسنجانی است.
چند ماه پیش بعد از آنکه عنوان «دولت نجات ملی» با اقبال چندانی مواجه نشد ، پروژه دولت وحدت ملی از اتاق فکر کارگزاران هاشمی بیرون آمد. موضوع با ناطق نوری مطرح شد و او نیز به دلیل ناراحتی شدیدی که از دکتر احمدی نژاد دارد به سرعت موضوع را قبول کرد. خصوصا" اینکه بر اساس این پروژه فردی که به جای احمدی نژاد روی کار می آید باید از عناصر به اصطلاح «راست عاقل» باشد.ویژگی های این راست عاقل از منظر ناطق نوری با علی لاریجانی همخوانی داشت. همان فردی که ناطق نوری در دوره قبل تمام تلاش خود را - حتی به قیمت از هم پاشیدن شورای هماهنگی نیروهای انقلاب - برای قرار دادن او در راس قوه اجرایی کشور انجام داد (و البته توفیق نیافت).
اما ناطق نوری صرفا" طیف به اصطلاح سنتی جریان اصولگرا را می توانست نسبت به پروژه دولت وحدت ملی قانع کند. علی القاعده این دولت می بایست در ضلع اصلاح طلبان نیز طرفدارانی داشته باشد. این کار فقط از هاشمی رفسنجانی برمی آمد. گفته می شود هاشمی علاوه بر حزب کارگزاران-که دبیر کل آن صراحتا" از دولت وحدت ملی استقبال کرد- با برخی دیگر از گروه های دیگر اصلاح طلب نیز صحبت کرده و آنها را نسبت به موضوع توجیه کرده است. حتی گفته می شود چند ماه قبل ، این موضوع با سید محمد خاتمی نیز از جانب هاشمی در میان گذاشته شده و خاتمی پروژه را پذیرفته و مقرر شده که او گروه های حامی خود را نسبت به آن متقاعد کند به شرط آنکه در دولت وحدت ملی برخی عناصر میانه رو حزب مشارکت حضور داشته باشند.(البته سازمان مجاهدین انقلاب مخالف کرده و تاکید داشته که این پروژه به معنای پایان هویتی به نام اصلاح طلبی است و از خاتمی خواسته که خودش به میدان بیاید)
بالاتر از این گفته می شود که هاشمی رفسنجانی به کاندیدای دولت وحدت ملی وعده داده که برای او از جامعه روحانیت و جامعه مدرسین تکلیف شرعی کسب می کند تا او بتواند با خیالی آسوده گام به میدان انتخابات بگذارد! پشت صحنه شورای حکمیت جامعتین - که البته پا نگرفت- همین موضوع بود.
علی ایحال ، با دقت نظر و هشیاری رسانه های اصولگرا و طیف وسیعی از سیاسیون این جریان -حتی عناصری که به عملکرد دولت نهم و شخص رئیس جمهور انتقاداتی دارند- پروژه دولت وحدت ملی سوخت! به نحوی سوخت که حتی برخی بازیگران این پروژه جرات نکردند از آن دفاع کنند. ناراحتی هاشمی رفسنجانی هم دقیقا" از این قضیه است که چرا آنها که پشت صحنه وعده ها داده بودند با اندک تشری از جانب بدنه اصولگرا ، میدان خالی کردند. این ناراحتی در مقاله حسین مرعشی در روزنامه کارگزاران به نحو بارزتری نمایان است. بخوانید و از سوزش عمیق کارگزارانی ها لذت ببرید!
...اما ماجرا همچنان ادامه دارد. منتظر روی صحنه آمدن بازی های جدید حضرت استوانه باشید.
راستی امروز ۲۰ آذر است. حاج آقا کروبی! خوابی یا بیدار؟!
۱- منبع اصلی قدرت هاشمی رفسنجانی در عرصه سیاسی ایران ، ایفای نقش به عنوان وزنه تعادل بین دو جناح چپ و راست است. اگر در ادبیات هاشمی و خانواده اش دقت کنید مفاهیم اصولگرا و اصلاح طلب را بکار نمی برند بلکه بر واژگان چپ و راست اصرار دارند.این اصرار ، سهوی نیست!
۲- به هم خوردن صورت بندی چپ و راست ، حتی از از شکست سوم تیرماه ۸۴ برای هاشمی رفسنجانی سنگین تر است. احمدی نژاد این صورت بندی را فروریخته است و دلیل ناراحتی و کینه ورزی هاشمی دقیقا" همین است نه عقده شکست سوم تیر. هاشمی قبل از سوم تیر ، در انتخابات مجلس ششم هم شکست فاحشی خورد اما منبع قدرتش آسیب چندانی ندید چون بازی چپ و راست همچنان پابرجا بود و دیدیم همان ها که در انتخابات مجلس ششم هاشمی را مورد شدیدترین حملات قرار دادند ؛ در انتخابات سوم تیر ، با خفت بارترین وجه ممکن زیر قبای او رفتند.
۳- تداوم حضور احمدی نژاد در راس قوه اجرایی کشور ، یعنی حذف کامل بازی دوگانه چپ و راست. وقتی بساط این دوگانه برچیده شود بالطبع وزنه تعادل -هاشمی- موضوعیت خود و منبع قدرت خود را از دست می دهد. پس احمدی نژاد باید به هر شکل ممکن از عرصه کنار زده شود.
۴- «دولت وحدت ملی» اسم مستعار پروژه حذف احمدی نژاد است که از زیر قبای هاشمی بیرون آمده است. کارگزاران هاشمی ابتدا عنوان «دولت نجات ملی» را بر روی آن گذاشته بودند اما مشکل این عنوان ، آن بود که قدرت جذب از اردوگاه اصولگرایان (البته راست!) را نداشت. پس زرورقش را عوض کردند و به نام « دولت وحدت ملی» به بازار سیاست ارائه کردند اما این بار زحمت طرحش را به ناطق نوری دادند. شیخ اکبر دیگری که او نیز چون شیخ اکبر هاشمی از به هم خوردن بازی چپ و راست توسط احمدی نژاد به شدت ضربه دیده است.
۵-فایده دولت وحدت ملی به عنوان یکی از گزینه های هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری آینده - غیر از حذف احمدی نژاد- چیست؟ این فایده به معنای دولت وحدت ملی برمی گردد. معنی دقیق دولت وحدت ملی شرکت سهامی چپ و راست است. (تاکید می کنم چپ و راست و نه حتی اصلاح طلب و اصولگرا). طبعا" چنین دولتی نیاز به یک وزنه تعادل دارد. این وزنه تعادل هیچ کسی نخواهد بود (حتی رئیس جمهور آن دولت) جز هاشمی رفسنجانی!
۶- البته پروژه دولت وحدت ملی صرفا" یک بخش از بازی بزرگ هاشمی است. ممکن است آقای ناطق نوری و تا حدودی لاریجانی گمان کنند که بازی اصلی همین است اما حتما"اشتباه می کنند. آنها تنها قطعاتی از یک پازلند. بازی های دیگری با افراد دیگری هم در جریان است که آن ها هم فکر می کنند محور اصلی بازی هاشمی اند! بعدا" در باره آن بازی ها هم خواهم نوشت.
از ديروز كه همايش كذايي «۳۰ سال قانون گذاري» برگزار شده تا حالا داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه وقتي مجلس شوراي اسلامي سال ۱۳۵۹ آغاز بكار (و طبعا" آغاز به قانونگذاري) كرده و الان هم سال ۱۳۸۷ است ، علي القاعده اين همايش بايد دو سال ديگر برگزار مي شد نه امسال تا عنوان ۳۰ سال قانون گذاري درست از كار دربيايد!
اما وقتي روزنامه كارگزاران و تيتر وحدت ملي و وحدت فوري را ديدم ، دوزاري ام افتاد و با خودم گفتم اي دل غافل! مگر سال بعد انتخابات دهم رياست جمهوري در پيش نيست؟ مگر آقاي ناطق نوري شال و كلاه نكرده كه باي نحو كان ، با موتلف كردن چپ و راست و بالا و پايين و ميانه و تمسك به خاتمي و هاشمي و كارگزاران و تاج گزاران و...هر طور شده احمدي نژاد را كله پا نموده و حضرت مستطاب علي لاريجاني را بر جايش بنشاند؟
حالا اين وسط دو سال كم و زياد شدن از عنوان يك همايش كه چيز مهمي نيست. دو سال را ول كن ، قافيه وحدت ملي رو بچسب!
اول بسم الله نمي روم سراغ مسائل داخلي تا سوء تفاهم پيش نيايد خداي ناكرده!
انفجارات اخير شهر بمبئي يا به قول هندي ها مومباي (نام واقعي همان مومباي است اما ظاهرا" انگليسي ها وقتي هند را اشغال كردند چون نمي توانستند مومباي را خوب تلفظ كنند ، گذاشتند بمباي و ما ايراني ها هم طبق معمول با اندكي تغيير تلفظ كرديم بمبئي) شديدا" بوي باروت آمريكايي مي دهد.
توهم توطئه اي نگاه نمي كنم اما ردپاها كاملا" معلوم است. به نظرم بازي بزرگي درست مثل ۱۱ سپتامبر شكل گرفته است. بعضي رونامه ها هم خوب تيتر زده بودند كه ۱۱ سپتامبر هند.
۱۱ سپتامبر نيويورك را كه يادتان هست. جز چند اسم و رسم سركاري هيچ گاه ابعاد اصلي ماجرا روشن نشد ولي آنچه بعد از آن واقعه رخ داد (يعني لشگر كشي به افغانستان و عراق) چنان سازماندهي شده پيش رفت كه هيچ شكي باقي نگذاشت آن انفجار بزرگ چيزي نبوده جز محملي براي طرحي بزرگتر در خاورميانه اسلامي.
از ماهيت و واقعيت انفجارات بمبئي هم اطلاعات درستي به افكار عمومي ارائه نمي شود. رسانه هاي غربي به صورت گسترده تنها بر اين موضوع متمركز شده اند كه كار ، كار مسلمانان است؛ درست مثل ماجراي ۱۱ سپتامبر نيويورك.
البته به صورت سنتي بين مسلمانان و هندوها همواره كشمكش هايي وجود داشته اما اين واقعه در اين مقطع به نظر مي رسد كه رنگ و بوي درگيري هاي قبل را ندارد. اصلا" از جنس ديگري است. صورت ظاهري ماجرا البته طوري طراحي شده كه بتواند جنگ طائفي مسلمانان و هندوها را پوشش دهد اما ابعاد عمليات به گونه اي است كه تنها از عهده يك سرويس امنيتي مسلط برمي آيد.
من فكر مي كنم اگر قدري با تفكرات هيات حاكمه جديد كاخ سفيد آشنايي پيدا كنيم بتوانيم بخشي از معما را حل كنيم. مخصوصا" تفكرات جوزف بايدن معاون اول اوباما را. و لذا به قول معروف: و اما پاكستان!
بايدن «يک پاکستان خارج از کنترل» را تهديد بسيار بزرگتری برای آمريکا حتي در مقايسه با ايران مي داند. به همين دليل معتقد است كه آمريكا بايد از تمركز روي عراق دست برداشته و از اين كشور خارج شود و توان نظامي اش را در افغانستان متمركز كند براي كنترل پاكستان.
مركز ثقل نگاه تيم جديد كاخ سفيد پاكستان است. پاكستان تنها كشور اسلامي است كه برخوردار از بمب اتمي است. شرايط كنوني اين كشور اسلامي هم به شدت بي ثبات است. هم آمريكايي ها و هم صهيوينست ها به شدت از اين مسئله وحشت دارند كه اين بمب اسلامي روزي در اختيار كساني قرار گيرد كه دشمن آمريكا و اسرائيلند.
نكته مهمي كه اين روزها برخي رسانه هاي غربي به آن اشاره كرده اند تمايل برخي محافل قدرت در آمريكا براي تجزيه پاكستان است. اگر اين اتفاق بيفتد ( كه البته با توجه به اختلافات عميق در جامعه پاكستان امكان وقوع دارد) آمريكايي ها راحت تر مي توانند توان هسته اي موجود در پاكستان را كنترل كنند.
از طرف ديگر ايجاد درگيري بين پاكستان و هند و دامن زدن به مسئله مسلمان و هندو ، جبهه جديدي را در جهان اسلام باز مي كند كه مي تواند توجهات را از سمت فلسطين و لبنان متوجه نقطه ديگري نمايد.(خصوصا" در اين اوضاع و احوال جانسوز غزه)
كمااينكه در جريان اشغال افغانستان توسط شوروي ، بخش قابل توجهي از توجه مسلمانان به مسئله افغانستان معطوف شد. البته ناراحتي مسلمانان از اشغال افغانستان توسط شوروري سابق امري طبيعي بود اما اينكه با حمايت مالي عربستان و امارات و سازماندهي سي آي اي هزاران عرب تبار از كشورهاي مختلف منطقه ( كه طبعا" يك ارتش قهار در برابر اسرائيل مي توانستند باشند) روانه افغانستان شدند ، كمي تا قسمتي غير طبيعي مي نمود.نكته قابل تامل اينكه بخش عمده و اصلي بدنه شبكه القاعده همان به اصطلاح «اعراب افغان» يا عرب تباراني هستند كه در دوران اشغال افغانستان توسط شوروي با سازماندهي سازمان جاسوسي آمريكا از كشورهاي مختلف عربي روانه افغانستان شدند.
در هر حال ، بازي پيچيده اي را هيات حاكمه جديد آمريكا قبل از بدست گيري رسمي قدرت آغاز كرده اند. بايد ديد تحولات آينده به چه سمت و سويي خواهد رفت.
تكمله: بعد از مدت ها دوباره نوشتن واقعا" چقدر سخت است! يادش به خير قبلا" چه نفسي داشتيم! البته قحطي سوژه هم بد مصيبتي است. كاش زودتر شروع كرده بودم كه لااقل كردان و مشايي روي بورس بودند و سوژه همين طور از آسمان مي باريد!
مدتی (طویل و مدید) این مثنوی تاخیر شد!
مدت ها بود دل از «بیداری» کنده بودم. خواب بودم ، خوابیدنی! شاید هم خود را به خواب زده بودم از دست بعضی چیز ها و بعضی کس ها. گفتنی و ناگفتنی! نمی آمدم اینجا. چند باری که سر زدم دوستان زیادی - عمومی و خصوصی - ابراز لطف کرده بودند که: پیدایت نیست؟! از همه ممنونم . راستش پیدایم بود. اما نوشتن را یارایم نبود. به هزار و یک دلیل. دیدنی و شنیدنی!
هنوز هم سرانگشتانم میلی برای کوبیدن بر دکمه های کیبورد ندارد. نمی دانم دوباره خواهم نوشت یا نه؟ نمی دانم که آمده ام تا آمده باشم یا نه؟...اما این را می دانم که زمانه چنان پیش می رود که باید بود. ناگزیریم از بودن! ناگزیریم از نوشتن!
«ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد» و هر کس در وسع خویش باید هر آنچه در توان دارد به میدان آورد و حقیر را نیز جز این بیاض مختصر ، وسعی نیست. به قول دوستی که یادش به خیر باد: می نویسم شاید جایی به کار آید.
سلام دوباره همه دوستان ! سلام دوباره همه دشمنان! به قول معروف: حاضران به غایبان برسانند که در و همسایه رو خبر کنید ما دوباره آپیم! بگردید شاید ما هم گردیدیم. بعون الله و فضله
تکمله: داستان ما شده عین حکایت لعنتی «یه دل میگه برو برو ، یه دل میگه نرو نرو...»! چند روز پیش بر همه تردیدها غلبه کردم و نوشتم. اما دوباره تردید ها بر من غلبه کرد و مطلب جدید را پاک کردم. پیش خودم گمان بردم که انشاء الله گربه است و هیچ کس مطلب را ندیده! غافل از آنکه عجب مصیبتی است این فضای مجاز! لب تر کنی عالم و آدم فهمیده اند!
آقا ما باختیم! سلمنا! می نویسم. اما الله وکیلی این قدر گرفتار و خمار و خمیرم که شاید نتوانم مثل گذشته پا به پای دوستان حرکت کنم. بنز های عزیز! از ژیان توقع زیادی نداشته باشید. یا علی مدد.