مدتی (طویل و مدید) این مثنوی تاخیر شد!
مدت ها بود دل از «بیداری» کنده بودم. خواب بودم ، خوابیدنی! شاید هم خود را به خواب زده بودم از دست بعضی چیز ها و بعضی کس ها. گفتنی و ناگفتنی! نمی آمدم اینجا. چند باری که سر زدم دوستان زیادی - عمومی و خصوصی - ابراز لطف کرده بودند که: پیدایت نیست؟! از همه ممنونم . راستش پیدایم بود. اما نوشتن را یارایم نبود. به هزار و یک دلیل. دیدنی و شنیدنی!
هنوز هم سرانگشتانم میلی برای کوبیدن بر دکمه های کیبورد ندارد. نمی دانم دوباره خواهم نوشت یا نه؟ نمی دانم که آمده ام تا آمده باشم یا نه؟...اما این را می دانم که زمانه چنان پیش می رود که باید بود. ناگزیریم از بودن! ناگزیریم از نوشتن!
«ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد» و هر کس در وسع خویش باید هر آنچه در توان دارد به میدان آورد و حقیر را نیز جز این بیاض مختصر ، وسعی نیست. به قول دوستی که یادش به خیر باد: می نویسم شاید جایی به کار آید.
سلام دوباره همه دوستان ! سلام دوباره همه دشمنان! به قول معروف: حاضران به غایبان برسانند که در و همسایه رو خبر کنید ما دوباره آپیم! بگردید شاید ما هم گردیدیم. بعون الله و فضله
تکمله: داستان ما شده عین حکایت لعنتی «یه دل میگه برو برو ، یه دل میگه نرو نرو...»! چند روز پیش بر همه تردیدها غلبه کردم و نوشتم. اما دوباره تردید ها بر من غلبه کرد و مطلب جدید را پاک کردم. پیش خودم گمان بردم که انشاء الله گربه است و هیچ کس مطلب را ندیده! غافل از آنکه عجب مصیبتی است این فضای مجاز! لب تر کنی عالم و آدم فهمیده اند!
آقا ما باختیم! سلمنا! می نویسم. اما الله وکیلی این قدر گرفتار و خمار و خمیرم که شاید نتوانم مثل گذشته پا به پای دوستان حرکت کنم. بنز های عزیز! از ژیان توقع زیادی نداشته باشید. یا علی مدد.