و اما بعد...
امروز سوم تيرماه است. يك سال پيش در چنين روزي ، من و ۱۷ ميليون و ۲۴۸ هزار و ۷۸۱ ايراني ديگر به محمود احمدي نژاد راي داديم تا براي چهار سال سكان امور اجرايي كشور را به دست گيرد و پس از ۱۶ سال در قوه مجريه طرحي نو دراندازد.
نمي دانم درست است از زبان آن ۱۷ ميليون و اندي ديگر هم سخن بگويم يا نه ، اما چون با بسياري ديگر از راي دهندگان به احمدي نژاد هم سخن شده و حرف هاي آنان را شنيده ام به خودم اين جسارت را مي دهم و مي گويم:
«ما» از آن دوران ۱۶ ساله خسته شده بوديم. مي خواستيم تغييري ايجاد شود. از اينكه در چهار دوره چهار ساله ، هميشه يك عده معدود را بر سرير قدرت مي ديدم و در هر دوره ، «کارگزاران» همان بودند كه در دوره قبل ، شاكي بوديم. از اينكه عليرغم تغيير روساي دولت ، آش كارگزاران چسبيده به كرسي قدرت، هر دوره بيش از دوره قبل چرب تر مي شد و كاسه مایی که قشر آسیب پذیرمان می نامیدند خالي تر ، ناراحت بوديم. بسياري از ما ۱۷ ميليون نفر در دوم خرداد ۷۶ به سيد محمد خاتمي راي داده بوديم. گمان مي كرديم او كه بيايد نامعادله حل مي شود. آخر مي گفتند قرار است ميرحسين موسوي معاون اول او بشود. اما بعدا" ديديم سكان امور به دست همان هاست كه قبلا" بودند. بعلاوه اينكه عده اي به نام توسعه سياسي و دمكراسي دين و ايمانمان را به باد تمسخر و غارت گرفتند. آش نخورده و دهان سوخته!
پس از ۸ سال خون دل خوردن ، سر انجام يكي آمد كه مدعی بود « از جنس مردم » است. لباس هايش ، خانه اش و زندگي اش مثل خودمان بود. حرف زدنش هم قلمبه سلمبه نبود. قبلا" در شهرداري تهران ديده بوديمش كه از پوشيدن لباس سپوري ننگ نداشت و از اينكه سپور مردم خوانده شود نيز.

او وارد عرصه انتخابات كه شد شعار «عدالت» را سر داد. شروع سخنش با «دعای فرج» بود. دعایی که سال ها بود در ابتدای سخن هیچ رئیس جمهوری و حتی هیچ وزیر و وکیلی جاری نشده بود. از «ولایت» دم می زد و از اینکه به جان قائد زمانه دعا کند مثل بعضی ها ابا نداشت. سخنان او انگار آب سردی بود بر تن های گر گرفته ما. قیاس به نفس می کردیم. احساس می کردیم چقدر شبیه خودمان است این بشر. چقدر فاصله دارد منش و ادبیاتش با آنها که طی این ۱۶ ساله دیده بودیم. همان ها که با تبختر و تفاخر با ما حرف می زدند. همان ها که شعارشان مردم سالاری بود اما اگر ما مردم مطالبه ای داشتيم و مطرح می کرديم ، می شديم لشگر قابلمه به دست ها .
القصه ، ديديم كه بايد هل من ناصر اين بشر را لبيك گفت. روز سوم تير بود . از يك هفته پيش ، از آسمان فلك سنگ فتنه بر سر «مردی از جنس مردم» می بارید. برایش جوک درست کردند. اس ام اس های مضحک درباره اش ساختند و برای همه ارسال کردند . يك آدم خيلي با كلاس آمده بود تلويزيون و مي گفت:« اين آدم «کوتوله» است. قیافه اش به ریاست جمهوری نمی خورد.» این همان حرفی بود که سال ها رنجمان می داد. مگر خدمت به مردم قیافه می خواهد؟! پدرم لجش گرفته بود. با همان لحن عوامانه اش گفت:«اصلا" نمي خواستم راي بدهم. نمی خواستم به احمدی نجات (!) هم رای بدهم اما به خاطر حرف های این مرتیکه می روم به او رای می دهم.» انگار به خود او توهين شده بود. انگار احمدي نژاد خود او بود كه آن آدم با كلاس تحقيرش مي كرد. و او روز سوم تیر پاسخ این تحقیر را داد. پای صندوق رای . با ۱۷ ميليون نفر ديگر مثل خودش.
تا ثانیه های آخر دلهره داشتیم که آیا می گذارند او رئیس جمهور شود؟ از همان آدم باکلاس ها هراس داشتیم. نکند... اما نه! می دانستیم علیرغم همه نگرانی ها آن بالاتر دستی هست که نمی گذارد رای مردم به یغما برود. می گفتند او تاکید کرده که باید با دقت تمام از رای مردم حراست شود. و همین طور هم شد. فردای سوم تیر ، روز دیگری بود. مردي از جنس مردم رئيس جمهور شده بود. روزنامه آدم باكلاس ها تیتر زده بود: «پیروزی لشگر فرومایگان». می دانستیم از کجا می سوزند. همه ما خوشحال بوديم. پدرم لبخندي بر لب داشت. انگار شكار شير كرده بود! مدت ها بود خنده اش را نديده بودیم. سيگارش را چاق كرد و گفت:« ما كه كارمان را كرديم . خدا كند اين يكي همين طور كه گفته باقي بماند و زیر قول هایش نزند. خدا کند بگذارند کار کند.»
زیر لب گفتم : آمین!